A wide view into the world of photography

Friday, October 06, 2006

رضا دقتی، مبارز تیرگی ها


رضا دقتی در سال ۱۳۳۳ در شهر تبریز متولد شد. اومبارزه خود برای اشاعه آزادی بيان و پیشبرد جامعه مدنی را از دبيرستان آغاز کرد و در دانشگاه هنگام تحصيلات معماری ادامه داد. در سال ۱۳۵۳ پليس شاه او را دستگير کرد و درطی سه سالی که در زندان ماند، پنج ماه را در سلول انفرادی زير شکنجه ی روزانه گذراند. او در سن چهارده سالگی با عکاسی آشنا شد و از سال ۱۳۵۷ به طور حرفه ای عکاسی خبری را با همکاری با مجله ها و روزنامه های معروف دنیا آغاز کرد. در حال حاضر او با مجله نامدار نشنال جئوگرافیک همکاری می کند و تا کنون بیش از صد کشور را تحت پوشش مطبوعاتی قرار داده است. گزارشهای او بازگو کننده جنگ ها، انقلاب ها و مصائب انسانهاست. در اين سال ها او از مناطق و کشورهای مختلف از خاورميانه تا افغانستان و از رواندا تا بالکان را برای ثبت تصوير زير پا گذاشته است.
چندي پيش در سخنرانی گشايش نمايشگاه خود در واشنگتن گفت: زندان و شکنجه به من آموخت که هرگز رنج ديگران را فراموش نکنم.
او سال ها با احمدشاه مسعود در كوه هاى افغانستان همراه بود و خاك سارايوو، لبنان و فلسطين را زير پا گذاشته و دوربين عكاسى، تنها سلاحى بود كه بر دوش داشت.اما آنچه تصاوير آخرين نمايشگاه عكس او را تشكيل مى داد ارتباط مستقيمى با صحنه هاى جنگ و درگيرى نداشت. چهره هاى زنانى كه ردى از جنگ يا محدوديت در آنها ديده مى شود ۲۵ تابلوى نمايشگاه اين عكاس در گالرى آلكاتل پاريس را تشكيل مى داد.چهره اين زنان در سال هاى فعاليت او آنچنان در ذهنش حك شده بود كه نتوانست به راحتى از كنار آنها بگذرد: «با كشيده شدن جنگ از خطوط مقدم جبهه به شهرها، زنان و كودكان هم وارد جنگ مى شوند. با اين تفاوت كه سربازان درگير جنگ، سنگرى براى پناه گرفتن دارند اما زنان و كودكان با حمله به شهرها كاملاً بى پناه مى مانند. زنان در سخت ترين شرايط زندگى و با وجود تمام مشكلات جنگ و خشونت، مقاومت مى كنند و همين مقاومت، زيبايى خاصى را در چهره آنها پديد مى آورد.»آنچه در عكس هاى اين نمايشگاه و بر روى پايگاه اينترنتى گالرى آلكاتل ديده مى شود به بهترين شكل، نشان دهنده همين ديدگاه دقتى است. او با آثار خود به كالبدشكافى جامعه درگير جنگ يا مسائل محدودكننده ديگر از طريق چهره ها و تمركز بر وضعيت زندگى زنان در چنين وضعيت هايى پرداخته است.كريستيان پونسوله، رئيس مجلس سناى فرانسه، دوم نوامبر سال گذشته ميلادى در مراسم اعطاى مدال ملى لياقت فرانسه به اين عكاس، خطاب به او گفت: «چهره زنان و مردانى كه شما از چهار گوشه جهان گرد آورده ايد، نشانگر يگانگى انسان است. نگاه و توجه خاصى كه به كودكان بى دفاع در جهان داريد موجب شده است كه همواره تلاش كنيد از دريچه دوربين، معصوميت نگاه آنان را به تصوير درآوريد.»يكى از عكس هاى درخشان اين نمايشگاه به پرتره اى از يك دختر تاجيك مربوط مى شود كه در استان هاى تاجيك نشين چين و در تركستان شرقى عكاسى شده است. دقتى در شرح اين عكس نوشته: «از سال ۱۹۹۰ با وارد شدن چين به دنياى اقتصاد آزاد، آموزش و پرورش در اين كشور ديگر رايگان نيست. اين دختر جوان تاجيك بايد در مدرسه زبان يوگو را بياموزد. هر چند مردم منطقه مى توانند به هر زبانى صحبت كنند اما زبان رسمى و نوشتارى، همان زبان چينى است.»در عكس، چهره دختر جوانى را مى بينيم كه نيمى از آن در تاريكى فرو رفته و نيمه ديگر آن در روشنايى ديده مى شود و عكاس با تيزهوشى خاصى، خط سايه و نور را مشخص كرده است. در نيمه تاريك چهره، برق نورى در چشم، تنها نقطه تاكيدى است كه به تقابل نور و روشنايى دامن مى زند.رضا دقتى در بيشتر عكس هاى اين مجموعه خود از نور و تاريكى يا تضاد رنگ ها استفاده كرده و در برخى موارد به تركيب بندى هاى نقاشانه دست يافته كه در آنها نيز نوعى تضاد ديده مى شود.«خانواده مرد ماهيگير» يكى ديگر از اين نمونه عكس ها است كه در حاشيه رودخانه ولگا عكاسى شده است. دو پنجره در يك ديوار به سمت خيابان باز شده اند و در هر يك از آنها، زنى حضور دارد؛ يكى رو به دوربين و ديگرى پشت به آن كه هر دو به لبه پنجره يله داده اند. در پيش زمينه كادر، دو ماهى بر روى زمين قرار گرفته اند كه بين آنها نيز تضاد چشمگيرى ديده مى شود؛ يكى از ماهى ها خيلى بزرگ و ديگرى، بسيار كوچك است.دقتى، شرح اين تصوير را چنين نوشته: «براى مجله نشنال جئوگرافى بر روى پروژه اى درباره درياى خزر كار مى كردم. حدود شش ماه به مسافرت به پنج كشور همسايه اطراف اين درياچه پرداختم. اولين تجربه من از اين درياچه به سن هفت سالگى بازمى گشت كه در شمال ايران به ساحل خزر رفتم. هميشه يكى از روياهايم اين بود كه به مسافرت در اطراف آن بپردازم. اين عكس به ساحل رود ولگا مربوط مى شود. رودخانه اى اسرارآميز كه سراسر روسيه را طى مى كند و در درياى خزر آرام مى گيرد. با وجود فروپاشى اتحاد جماهير شوروى در اين منطقه، كالخوزها [مراكز كار اشتراكى كمونيست ها] هنوز فعال هستند و كار اصلى آنها ماهيگيرى است. ماهيگيران صبح زود به دريا مى روند و صيد آنها به اين مزارع آورده مى شود كه زن ها، آنها را تميز مى كنند. خبر رسيدن يك عكاس موجب شده بود آنها تميزترين و زيباترين لباس هاى خود را بپوشند، اما من به دنبال چهره واقعى كار و زندگى آنها بودم. شايد فكر مى كردند قصد دارم در روستايشان از آنها عكس پرتره بگيرم! آنها علاقه اى نداشتند با ماهى ها جلوى دوربين بيايند به همين دليل يكى از آنها به دوربين پشت كرده و ديگرى هم نگاهش را به سمت ديگرى چرخانده است.»عكسى سياه و سفيد از روآندا هم، چنين تضاد و تقابلى را در خود دارد. دو زن سياه پوست پشت به هم ايستاده اند و به روبه روى خود خيره شده اند كه پر است از عكس هاى كوچك كودكان. زن سمت راست، كودكى را به پشت خود بسته و زن سمت چپ باردار است كه اين برآمدگى بدن دو زن، اين تقابل را شكل مى دهد. اين عكس به جنگ داخلى روآندا مربوط مى شود كه هزاران نفر در جريان آن كشته شدند و كودكان بسيارى نيز از خانواده هاى خود جدا افتادند. اين كودكان هنگام گريز از صحنه جنگ از خانواده هاى خود دور افتاده و از سوى يونيسف در اردوگاهى متمركز شده بودند.دقتى با همكارى يونيسف و صليب سرخ در سال ۱۹۹۶ از اين كودكان عكاسى كرد و با به نمايش گذاشتن اين ۱۲ هزار عكس در اردوگاه هاى مختلف پناهندگان، سه هزار و ۵۰۰ كودك توانستند خانواده هاى خود را پيدا كنند.دقتى، عكس ديگرى از روآندا را نيز در اين مجموعه گنجانده است كه به يكى ديگر از دردهاى مردم اين كشور مى پردازد. زنى سياهپوست در مقابل دوربين اين عكاس ايستاده كه قابى بزرگ را در دست دارد كه عكس هاى يادگارى سياه و سفيد و رنگى در آن قاب كنار هم چسبيده اند. اين عكس در بين ديگر عكس هاى مجموعه، بسيار ساده تر به نظر مى رسد و همين سادگى به آن جذابيت مى دهد. با اين وجود، دقتى در به كارگيرى نور بر روى سوژه خود، بيشترين توجه را نشان داده تا تاريكى پشت زن و رنگ هاى تند شالى كه بر گردن انداخته، هر دو به چشم بيايند. دقتى درباره اين عكس كه در سال ۱۹۹۲ آن را عكاسى كرده، مى نويسد: «شالى روشن و با رنگ هاى گرم كه او خود را با آن پوشانده بود در فضايى كه همه چيز تاريك و خشن بود، زندگى را بيابان مى كرد. وقتى در خانه خاكسترى خود حركت مى كرد به ملكه اى خسته شبيه مى شد. مانند فردى كه مى خواهد با بى ميلى، گنجينه اى را با ديگران قسمت كند، كورمال كورمال صفحه اى پر از عكس را مى آورد. در سكوت آن را مقابل خود مى گيرد و مدت ها همان طور نگه مى داردش. با صدايى درهم شكسته از بيمارى و ماتم مى گويد كه آنها تصاوير زندگى او بودند، شادى گذشته. مى گويد حالا همه چيز به يك خاطره تبديل شده است و آن خاطره اگر بسيار گرانبها باشد هم نمى تواند كسى را به او بازگرداند. به نظر مى رسد رازى را با شرمسارى زياد مى خواهد بگويد، اينكه شوهرش از ايدز مرد و آن بيمارى را به او منتقل كرد. زن در پايان مى گويد: دردهاى او را هنگام مرگ به خاطر مى آورم و مى دانم من هم دچار آن خواهم شد.»رضا دقتى در طول سال هاى فعاليت خود به عنوان عكاس بارها به افغانستان سفر كرده و تصاوير بسيارى را نيز از جنگ در اين كشور و جنگ زدگان آن ثبت كرده است. در اين نمايشگاه نيز چند عكس از افغانستان ديده مى شد. چند زن با لباس هاى قرمز در پيش زمينه در حال حركت هستند و چيزى بر سر دارند. پشت آنها و آن سوى يك ديوار، برجك هايى ديده مى شود. زنان حاضر در تصوير از فاصله دورى كه عكاس صحنه را ثبت كرده به ماكت هايى كوچك از برجك ها شبيه هستند. اين زنان با فرزندان خود، خاك افغانستان را طى كرده اند تا به نزديكى مرز پاكستان برسند. آنچه بر روى سر دارند، تنها مايملك شان است كه در جعبه هاى خالى مهمات ريخته اند و با خود حمل مى كنند. برجك هايى كه در دنياى امروز، خالى و بدون استفاده شده اند، زمانى براى نگهبانى از دهكده به كار گرفته مى شدند. برجك هايى كه به گفته رضا دقتى «مثل هر روستاى قديمى در خاورميانه، آسيا و آفريقا روستا را احاطه كرده اند و ساليان سال براى محافظت روستا از دشمنان به كار گرفته مى شدند و اتاق فوقانى آنها پر از خوراك بود تا خانواده هاى تحت محاصره را زنده نگه دارد. اما قرن بيستم با صنعت تازه اى از مهمات همراه بود. نيروى هوايى، بمب افكن ها و سلاح هاى جديد، مدافعان چندصد ساله روستا و بناهاى زيباى تاريخى آن را ويران كرده اند.»يكى ديگر از عكس هاى اين مجموعه كه مى توان همان تضادى را مشاهده كرد كه در بسيارى از عكس هاى دقتى وجود دارد، تصويرى است كه در فرانسه عكاسى شده آن هم در يكى از مراكز نگهدارى از كودكان خانواده هاى مهاجر به خاك اين كشور. زن جوان سفيدپوستى، كودك سياهپوستى را كول كرده است و با چشم هايى كه بسته به نظر مى رسند و يك لبخند كمرنگ، نيم رخ خود را به سمت كودك چرخانده است. كودك سياهپوست با چشمان باز به جايى در بيرون از كادر خيره شده و صورتش، حسى از بى تفاوتى يا بهت را به مخاطب منتقل مى كند. دقتى در شرح اين عكس نوشته است: «AFTD از سال ها پيش به مهاجران كمك مى كند. خانواده هاى مهاجر به فرانسه مى توانند در دو هفته اول اقامت خود در اين كشور به يكى از دو مركز AFTD بروند. در شرايطى كه والدين مشغول انجام كارهاى ادارى هستند، گروهى از افراد آموزش ديده از فرزندان آنها نگهدارى مى كنند. هر چند آنها نمى توانند با استفاده از زبان با يكديگر ارتباط برقرار كنند اما گرماى عشق و علاقه آنها به كمكشان مى آيد.»هر چند دقتى در اين مجموعه بيش از هر چيز به زنان رنج كشيده يا آسيب ديده اجتماع پرداخته اما در بعضى از عكس ها نيز شور زندگى را تصوير كرده است. تصوير دو زن مصرى نشسته در قاب يك پنجره در زمان انجام يك جشن مذهبى يا تصوير يك زن رقصنده چينى از جمله اين عكس ها به شمار مى روند. يكى از زيبا و چشم نوازترين عكس هاى اينچنينى در مجموعه دقتى، عكسى از يك زن فرانسوى است كه در ميان گل هاى يك دشت وسيع دراز كشيده. زن در جلوترين بخش كادر ديده مى شد و پشت سر او، گل هاى زرد و قرمز تا افق گسترده شده اند و در انتها به چند درخت جدا از هم مى رسند كه كادر تصوير را مى بندند. در اين عكس به غير از زيبايى بصرى، مى توان موجى از گرماى عشق را نيز احساس كرد.
رضا دقتی همواره تصویر را به عنوان وسیله ای برای پیشبرد اهداف انسان دوستانه و مبارزات خود برعلیه استبداد به کار گرفته است. وی در سال ۱۹۹۰، پس از عقب نشينی شوروی از افغانستان، مسئوليت پخش کمکهای جامعه بين الملل را از طرف سازمان ملل متحد پذيرفت و بدنبال اين تجربه بنياد فرهنگی "آيينه" را در سال ۲۰۰۱ در کابل تأسيس کرد. در بنياد فرهنگی " آيينه" تاکنون صدها تن از دختران و پسران افغان در رشته های روزنامه نگاری، عکاسی، فيلم برداری وطراحی تحت نظر اودر بالاترين سطح حرفه ای آموزش يافته و جذب دنيای کارحرفه ای در سطح بين المللی شده اند.
روز ۱۳ ماه می ۲۰۰۵، وزارت امور خارجه فرانسه در نامه ای رسمی اعلام کرد که به پاس خدمات بشر دوستانه رضا دقتي، عکاس و خبرنگار ايرانی، رئيس جمهور اين کشور او را به مقام افتخاری شواليه ملی لياقت منسوب کرد. اين نشان بالاترين نشان فرهنگی فرانسه است.
رضا دقتى، عكاس ۵۴ ساله آخرين نمايشگاه خود را اداى دينى به زنان دنيا مى داند. «مسيرى كه در طول ۳۰ سال گذشته طى كردم موجب شد با زنان، مردان و كودكان بسيارى برخورد كنم كه هر يك از آنها تاثيرى بر من داشتند. با اين عكس ها داستان زنان را روايت مى كنم؛ نخستين قربانيان جنگ ها كه اغلب خودشان نيز آن را انتخاب نكرده اند. زنان در هياهوى غرش توپ ها، رنج از دست دادن پسر، برادر يا همسر و اشك بى صداى جان به در بردگان جنگ حضور دارند... همين رنج و حضور، آنها را به مبارزان واقعى تيرگى ها در دنياى ما تبديل كرده... عكس هاى من اداى دينى است به تمام زنان...»
Tuesday, September 26, 2006

دالانی در دوزخ

نقد عکس
دالانی در دوزخ
(دختری امریکایی در ایتالیا، روث اُرکین، 1951 ایتالیا)
یوریک کریم مسیحی
ماهنامه دوربین عکاسی،مرداد 1384 شماره 40، ص6
به نظرم «دختری امریکایی در ایتالیا» نام مناسبی برای این عکس نیست. مکان های در نام عکس را می توان با هر مکان دیگر عوض کرد:«دختری فرانسوی در ژاپن»،«دختری هندی در لهستان»، «دختری مصری در امریکا» و یا ... و حتی می توان دو مکان مختلف را به یک مکان رساند«دختری آرژانتینی در آرژانتین»، «دختری پرتغالی در پرتغال»،«دختری ایرانی در ایران» و یا ... چه تفاوتی می کند؟ واقعاً چه تفاوتی می کند؟ کجای دنیا این گونه نیست؟ طبیعی ست که واکنشی که از مردان در عکس می بینیم در همه کشورها یکسان نباشد، اما بدیهی است که همه جا، هرجا زن و مردی، زنان و مردانی زندگی می کنند، مردان عمدتاً نگاهی این گونه حریصانه و وقیحانه داشته باشند. این ناشی از آموزه هایی ست که از کودکی به مردان آینده می آموزانند. و این آموزه های غیرانسانی ست که این گونه باعث عذاب و رنجش دخترِ در عکس شده است. او در این دالانِ در دوزخ، گام را از گام با این تصور برداشته که پس از طی چند مترِ دیگر خلاص خواهد شد؛ اما این تصورِ نادرست ساده دلانه است. مگر او در دالان پیشین که پیاده روی کوچه پشتی بوده وضعیت بهتری داشته؟ و مگر در دالان بعدی که پیاده رو سوی دیگر خیابان است وضعیت بهتری خواهد داشت؟ پیاده رو، چنان که از نامش پیداست، محلی ست برای راه رفتن و در اصل محلی برای راه رفتن و پرسه زدن و وقت گذرانی و تفریح، و مهم تر از همه محل یک رفتار اجتماعی است، رفتاری برخاسته از منش اجتماعی انسان ها. در پیاده رو آدم ها از کنار هم می گذرند بی این که با هم «کار»ی داشته باشند و بی این که مزاحم هم بشوند و اگر با هم آشنا باشند حالی و احوالی و باز از سرگیری قدم زدن.(وضعیتی که سال هاست از پیاده روهای تهران رخت بربسته است).اما در این پیاده رو که چهارده مرد، چنان که گویی در مأموریت آزردنِ زنانِ گذرنده باشند، ایستاده اند و زن جوان را چون جنگاوری که بخواهد ضربه های دیو را تحمل کند، زیر ضربه های چشم ها و زبان ها گرفته اند و دختر از پا افتاده در تصورِ خروج از این دالانِ کشنده است. پیاده رو معبر است، محل عبور. اما چنان که پیداست هر چهارده مرد پا بر جا سفت کرده اند و عزمی و جزمی ندارند تا قدم از قدم بردارند و این همان پایداری سنت هاست در پروردن «پسرانِ» دیروز و «مردانِ» امروز با همان آموزه های مردسالارانه و زن آزارانه.زن، اما پای رفتن دارد، دفتری دارد و کیفی. او کار دارد. از کار می آید و یا به کار می رود. او تنها کسی ست در این عکس که گویی هدفی دارد. هدفی جز خلاصی از این مردان. هدفی که رد شدن از پیاده رو وسیله ای برای رسیدن و یا پرداختن به آن است. شاید این جاست که نام عکس به کار می آید؛ در نام عکس نشان از میهمان است و میزبان. دختر امریکایی میهمان ایتالیایی هاست و این جنبه ای از «پذیرایی» است، جنبه ای از غریبگی میهمان و جنبه ای از خودرأیی و خودخواهی و غریبه آزاری میزبان در خانه خویش. دختر سبکبال نیست و هر دو دستش در کار نگه داشتن اند. برای کسانی که در تفریح پیاده رو در پیاده روند، خالی بودن دست و سبکبال بودن بسیار ضروری و بسیار مؤثر است. مردان، همه(به جز دو نفری که بیش از سایرین به دختر ترسیده و تحقیر شده و ناراحتی کشیده، نزدیکترند)دستهایشان خالی است و آن ها اصلاً به پیاده رو آمده اند برای استفاده از پیاده رو. اما این حق را از دیگری گرفته اند. دیگریی که همجنسشان نیست و آن ها اصلاً اگر نسبت به جنس مخالف بی تفاوت باشند شاید از طرف هم جنس ها و هم محلی هایشان متهم به «بی عُرضگی» شوند. پس از این روست که هر یک در کار اعلام «عُرضه»ی خودند و آن ها که دورترند «عُرضه»شان را زودتر نشان داده اند و متأخرین نشان خواهند داد.اما دو بزرگواری که بیش از همه به دختر نگونبخت نزدیکترند و پژواک راه رفتن دختر فعلاً آن ها را به واکنش واداشته؛ همان دونفری که دستشان خالی نیست به نظر می رسد بی شرمی شان و انگیزه شان برای نشان دادن «عُرضه» و «مردانگی»شان فراهم تر است. مردِ بسیار متشخص که یا دارد برای شکار دختر سوت می زند و یا کلماتی می گوید، چتر به دست دارد. چتر در این جا نه تنها مانع و مزاحم سبکبالی مرد نیست که تکیه گاه او نیز شده است و مرد دیگر، که اصلاً سرِ راه دختر را گرفته، کٌتش را به دست گرفته تا حالت ایستادنش جذابتر باشد و این مجسمة جذابیت را کامل کند. خیابان، جایی که روث اٌُرکین در آن ایستاده و عکس گرفته، به نظر چندان خلوت می آید که عکاس تقریباً در وسط آن ایستاده و عکسی از بلایی که همچنان بر سر همجنس و هموطنش می آید بگیرد. از مردان میخکوب شده بر سطح پیاده رو تنها یک نفر است که آشکارا به عکاس نگاه می کند، اولین نفر از سمت راست. چند نفر دیگر مشکوکند به نگاه کردن به عکاس. اما چرا او یا آن ها به عکاس نگاه کرده اند؟ مگر «متاع» جلوی چشمشان چه کم داشته؟ آن ها تناولشان را کرده اند و دختر از برابرشان گذشته است، مهم تر از همه این که مگر روث اُرکین زن نیست؟ چرا او را برانداز نکنند و درباره اش خیال نبافند؟ گو این که حتماً دوربین عکاسی صورتش را پوشانده اما... فقط صورتش را پوشانده. و شاید همین غمخواری و همذات پنداری و همدردی عکاس با همجنسش بوده که او را تشویق و انگیزه مند کرده برای عکسبرداری از یکی از غیرانسانی ترین و مردسالارانه ترین و زن آزارترین لحظه ای که هر روزه در چارگوشه دنیا بسیار بسیار روی می دهد.